تبلیغات
gordafarid
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

یک دوست خوب
صحبت با او
گپ و گفتگو
نوشیدن یک فنجان چایی داغ همراه او
قدم زدن با او
چه حکایت زیبایی است
تنها زیستن دردناک است
اما
افسوس
انسان ها قدر این نعمت ها را نمی دانند
همواره تلاش ،کوشش می کنند
دنبال خوشی هستند
اما شادی همان زندگی
وهمان لحظات با دوست بودن است
پس بنگریم به اطراف
وشادی ها را در چیزهای به ظاهر کوچک ببینیم
شادی زندگی دور نیست
گرفتن دست بی نیاز
مهربانی با دیگران
بی تفاوت نبودن نسبت به اچتماع
و....است



نوشته شده توسط :amineh feizi
شنبه 23 اردیبهشت 1391-08:12 ب.ظ

هر روز متفاوت از دیروز
زندگی جریان دارد
نبض زندگی در دست من و توست
می توان زیبا دید
یاروی زشت زندگی را دید
هر روز به امید دیدن زیباییش باید
بیدار شد
لحظه ها قابل شکارند
همیشه با ترفند خاص
لحظه های زیبا را باید شکار کرد
در این هیاهو
که مه در حال دوندگی هستند
بدون دیدن زیبایی ها
تو آرام قدم بگذار
به اطرافت دقیق شو
می توانی زیبایی را ببینی
چشم هایت را هرگز نبند
زندگی جریان دارد
حتی با صدای شنیدن
جیک جیک گنجشک های کوچک
یامیومیو گربه ها
یا صدای کودکی در کوچه
تیز کن گوش هایت را
بهترین موسیقی را
در
طبیعت جستجو کن
یک لحظه چشم هایت را ببند
به تمام زیبایی ها فکر کن
تا زندگی برایت
زیبا باشد



نوشته شده توسط :amineh feizi
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391-05:16 ب.ظ

هر روز به عشق زندگی
بیدار می شوم
رودرروی خویش در آینه به خودسلام می کنم
سجاده رامی افکنم
دورکعت نماز
با یاد او که تمام زیبایی ها رابه ما عطا کرد
با عشق می خوانم
شکرگزارش به خاطر فرصت زیستن
زیستنی دوباره
صبحانه را در سکوت وتنهایی
بایادآوری نعمت هایشصرف می کنم
لباس می پوشم
وبه امیدروزی متفاوت
توکلت والی الله گویان
راهی می شوم
باعشق به کار
در راه منظر زیبای کوه های اطراف را می بینم
باز امیدوارتر به زندگی
و دیدن دوباره ی سرآب
با فوران آبش
صدای آبش موسیقی ماورایی است
و مرا به شوق می آورد
دیدن بچه های معصوم ابتدایی
و سلام واحوالپرسی بی شیله پیله شان
دیدن دانش آموزان راهنمایی با آرزوهای دورو درازشان
و دبیرستانی ها
که راه خویش را یافته اند
زندگی همین است
زیبایی در دو قدمی ماست
اما
تمام عمر می دویم سراغ سعادت
وحال سعادت و خوشی زندگی همین چیزهای ساده است
می توان لذت زندگی را در ساده ترین دید
فقط کافی است لحظات را درک کنیم


نوشته شده توسط :amineh feizi
سه شنبه 29 فروردین 1391-09:48 ب.ظ

بهار
آرام آرام
از راه رسید
طبیعت دگرگون شد
درخت ها
کم کم
لباس سبز بر قامت می کنند
سرهایشان روبه بالا
با افتخار
قامت راست کرده اند
آری باید این گونه بود
درمقابل تازیانه های باد
بوران برف
مقاوم ایستادند
وحالا
سرافراز
از مبارزه
بیرون آمده اند
گل ها
دوباره
لبخند خواهند زد
به تمام دنیا
وزیبایشان را
نثارباغ خواهند کرد



نوشته شده توسط :amineh feizi
سه شنبه 8 فروردین 1391-10:37 ب.ظ



نوروز باستانی برهمه ی ایرانیان مبارک باد.


نوشته شده توسط :amineh feizi
شنبه 5 فروردین 1391-10:16 ب.ظ

گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد؟             اکسیر عشق برمس وجودم افتاد و زرشدم

در این بیت سعدی دنیایی از معنی و لطافت نهفته است .او با کاربرد فنون بلاغت مثل تشبیه ،استعاره ،تضاد ،مراعات نظیر ،کنایه ایهام تناسب نهایت توان خود را به خواننده نشان می دهد.سعئی عشق را همچون اکسیری می داند که وجود ناقص ما را بهزر تبدیل می کند.و این عشق ،عشق حقیقی به دات یکتایی است که انسان را خلق کرد تا به او عشق بورزد و از این عشق در وجود انسان نهاد تابه او عشق بورزد.در این حالت عاشق و معشوق یکی است و هیچ کدام جدای از دیگری نیست.


نوشته شده توسط :amineh feizi
چهارشنبه 26 بهمن 1390-08:21 ب.ظ

بعد از نماز صبح دیوان حافظ را گشودم .غزلی با مطلع «دو.ش می آمد ورخساره برافروخته بود/تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود» آمد.هرکدام از ابیاتش دنیایی از هنر ،ذوق و توانایی او را می رساتد.در یکی از ابیاتش می فرماید«کفر زلفش ره دین  می زدو آن سنگین دل/در پیش مشعلی  از چهره برافروخته بود» آری او با سیاهی و تاریکی زلفش شبی ایجاد کرده بود ،اما از طرفی با چهره ی زیبایش نور وآتشی ب افروخته بود  که همه جا را روشن کرده بود.
یکی دیگر از ابیات زیبایش  که بار معنایی و هنری زیبایی دارد بیت«جان عشاق سپند رخ خود می دانست/و آتش چهره بدین کار برافروخته بود» می باشدکه اوج هنرسعدی را می رساند.جان عاشقان سپندی است که او آن ها را  جهت چشم زخم  با آتش چهره اش می سوزاند.این غزل پر از تصویرهای زیباست.وحافظ تک تک کلماتش را  باوسواس خاصی انتخاب کرده و در کنارهم چیده وغزلی ماندگار برجا ی نهاده است.


نوشته شده توسط :amineh feizi
چهارشنبه 19 بهمن 1390-10:07 ب.ظ

من هستم
آب هست
     باران هست
        گنجشک هست
                 زندگی همراه با آب جاری است
                     ومن
                          همراه بانوای موسیقی باران
                                    چشم ها را می بندم
                                               دست ها به
                                                             آسمان
                                                                      بلند
                                                                     سجده بر خاک
                                                                سپاس بر او
                                                     که آفرید زیبایی ها را


نوشته شده توسط :amineh feizi
چهارشنبه 12 بهمن 1390-10:16 ب.ظ

ودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید.

بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده،  کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن

 کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:  هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند

بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمیتواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌ است!



نوشته شده توسط :amineh feizi
پنجشنبه 29 دی 1390-10:20 ب.ظ

 امروز  مطلب پرمحتوایی را خواندم ،که برایم بسیار جالب بود.آیا تابه حال به کلمه ی «فقر» برخورد کرده اید ،ماهمیشه با شنیدن این کلنه به یاد تهیدستان ونیاز مندان می افتیم اما با خواندن مطلب زیر نگاهتان عوض خواهد شد.

فقر چیست:فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی کتاب فروشی می نشینند,فقر تیغه های برنده ماشین باز یافت است,که روزنامه های برگشتی را خرد می کنند....فقر کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند...فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود...فقر شب را بی غذا سر کردن نیست فقر روز را بی اندیشه سر کردن است.....فقر همه جا سر می کشد.........

آری اگر نخواهیم که تغییری در خویش ایجاد کنیم ،فقر سراسرزندگی مارا خواهد گرفت .پس به هوش باشیم که فقر در دوقدمی ما سرک می کشد.




نوشته شده توسط :amineh feizi
دوشنبه 12 دی 1390-08:31 ب.ظ

باران  آرام آرام
با ناز وکرشمه
فرود می آید
وزمین
منتظر
رقص کنان
می بلعد
قطره های پاک
گویا زمین
با هر بار بلعیدن
رد پای ناپاکی هارا
می شوید
او خسته از تمام
انسان ها
اما با بارش باران
سر بر آستان حق می نهد
ودوباره شاد
از این که او
با بارش الطافش
امید به
تولد دیگری
از زمین یان
دارد.
ما هم همراه با شکوه زمین سر
بر آستان حق می نهیم
واو را تسبح می کنیم
به خاطر تمام
نعمت ها و رحمت هایش



نوشته شده توسط :amineh feizi
شنبه 10 دی 1390-07:45 ب.ظ

«ولا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصروالفواد کل اولئک کان عنه مسؤلا»
وچیزی را که بدان علم نداری دنبال نکن زیرا گوش و چشم و قلب ،همه مورد پرسش واقع خواهند شد.
در این آیه خداوندکسانی را نهی می کند از این که انسان چیزی بگوید که به آن علم ندارد،مانند نکوهش مردم ومتهم ساخت نشان بدون علم وپیروی از حدسها و گمان ها همچنین این معنی ،شامل گواهی دروغ ،سخن دروغ،افترا وطعن زدن به غیراین دغلبازی ها ،تقلب ها و اعمال مبتنی برحدس و تخمین و گمان نیز می شود. بدبختانه امروزه براثر ضعف دین وایمان و اخلاق ،این روش ناپسنددر میان مسلمانان شیوع پیدا کرده است.درحدیث شریف آمده است «از گمان برحذر باشیدچرا که گمان دروغ ترین سخن هاست.»


نوشته شده توسط :amineh feizi
پنجشنبه 1 دی 1390-07:18 ب.ظ

دلم گرفته
از زمینیان
از فریب وزنیرنگشان
صداقت نماند
رویایی شد درخواب
زبان
درچرخش
اما نه در نیکی
یادم آمد سخنی از
بزرگی
«با تو می خندند
اما
در دل
طناب دارت را برپا می کنند»
من بدبین نیستم
اما
واقعیت است این
آرزو داشتم که خواب باشد
اما نه جامعه واقعی است
خوابی در کار نیست
این است حقیقت
عصر ما
و وای برما
جای
مردان مرد
کجاست؟





نوشته شده توسط :amineh feizi
دوشنبه 14 آذر 1390-10:30 ب.ظ

نهایت عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


نظر خودم : بعضی موقع ها بعضیا کاری میکنن که همه فکر کنن اون شخص احمق یا بزدل ولی اگر بیشتر دقت کنید میبینید که باهوش تر و شجاع تر از او رو فقط میشه توی داستانا شنید پس راحت راجع به کسی قضاوت نکنید.


نوشته شده توسط :amineh feizi
یکشنبه 13 آذر 1390-08:40 ب.ظ



نوشته شده توسط :amineh feizi
شنبه 5 آذر 1390-09:49 ب.ظ











  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7